زنگ تجربه ( نی نی آی کیو)
خاطرت و تجربه های کودکانه و مادرانه
نگارش در تاريخ دوشنبه 22 / 10 / 1393 و ساعت 7:53 توسط زینب

در حال مرتب کردن خانه هستیم. چند اسباب بازی از دیانا وسط هال است. من مشغول کارهای خودم هستم. دیانا قرار است آن چند تکه اسباب را به اتاقش ببرد. دارد تلاش می کند همه را با هم ببرد. هر بار که سعی می کند همه را در دستان کوچکش جای دهد یکی یا دو تا از آنها به زمین می افتند.

کلافه می شود و جیغ می کشد و کم مانده که اشکش سرازیر شود.

دارم نگاهش می کنم. همیشه در چنین موقعیتی چه کار می کنم؟ خوب جمله هایی که می گفتم :"عزیزم یکی یکی ببر", " خوب مادر جان همش رو که با هم نمی تونی ببری" و ... با خودم تصمیم می گیرم حرفی نزنم. دوباره مشغول کارم می شوم انگار او را ندیدم و انگار صدایش را نشنیدم.

چند دقیقه بعد از آشپزخانه خارج می شوم. نه اسباب بازیی روی زمین است و نه دیانای کلافه ای!!!

چه خوب شد که حرفی نزدم....


موضوع : تجربه های ما, خاطرات ما | بازدید : 90 مرتبه
نگارش در تاريخ پنجشنبه 11 / 10 / 1393 و ساعت 8:38 توسط زینب

این روزهایمان لبریز از دیانایی است که قدی کشیده و لاغرتر از همیشه به چشم می آید. گاهی راه رفتن ساده برایش سخت تر می شود از دویدن و پریدن و لی لی کردن. هنوز هم نمی تواند به اندازه یک وعده غذا سر میز بنشیند. یکی دوقاشق که می خورد بر می خیزد و دور میز و روی مبل ها و توی اتاق ها رژه می رود، خستگیی در می کند! و بعد اگر حواسش به کار جذابی پرت نشود، شاید دوباره به سر میز برگردد. 


ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات ما | بازدید : 232 مرتبه
نگارش در تاريخ پنجشنبه 27 / 9 / 1393 و ساعت 9:55 توسط زینب

پلاستیکهای محافظ اشیا با آن دکمه های بامزه که می ترکانیدم و از تق تق ش کلی می خندیدیم. هنوز هم این کار را دوست دارم. اما این بار برای کار دیگری استفاده کردیم.

 

وسط هال پهنش کردیم و دخترکم با کلی رنگ و قلم مو به سراغش آمد. مثل یک نقاش واقعی.

"می خوام اقیانوس بکشم..."


ادامه مطلب...
موضوع : تجربه های ما, خلاقیت | بازدید : 303 مرتبه
نگارش در تاريخ يکشنبه 23 / 9 / 1393 و ساعت 20:46 توسط زینب

بی مقدمه گفت: "مامان من دیگه انگشتامو نمی کنم توی دهنم"

من متحیر با خودم فکر می کردم چه گفت؟ آها...دیانا مدتی بود که انگشتهایش را تا ته حلقش فرو می کرد یا با دوانگشت که در دهانش چپانده بود دهانش را از دو طرف تا جایی که امکان داشت باز می کرد...آخرین باری که اینکار را از او دیدم کی بود؟ 


ادامه مطلب...
موضوع : تجربه های ما | بازدید : 283 مرتبه
نگارش در تاريخ شنبه 15 / 9 / 1393 و ساعت 17:04 توسط زینب

گاهی احساس می کنم مثل زبل خان شده ام!!! زبل خان اینجا، زبل خان اونجا، زبل خان همه جا....!

گوشهایم تیز است تا کلمه به کلمه حرفهای دخترک را بشنوم و چشم هایم لحظه ای نیست که او را نجوید وقتی که در خانه بازی می کند یا با همدیگر بیرون رفته ایم.

شاید حرف عجیبی باشد ولی می خواهم بگویم دخترکم را زیاد می بینم. وقتی غذایش را نمی خورد، وقتی ماستش را با انگشت می خورد، یا دستش را توی بینی اش می کند، یا از توالت بیرون می دود بدون اینکه دستهایش را صابون زده باشد، با دوستش درگوشی می کند، حرف زشتی می زند، با موبایل من به گوشه ای میخزد و عکسهایش را زیر و رو می کند، کارتون زیاد می بیند، دستهای تپلی دختر خاله اش را فشار می دهد، بچه ای را هل می دهد و ...

نه اینکه بخواهم همه این موارد را تذکر بدهم، نه اصلا چنین نیست ولی فکر می کنم حتی دیدن همه اینها هم زیاد است. بچه هم خلوت می خواهد، دور از چشم بزرگترها گاهی شیطنتهایی کوچک بد نیست.

یاد خانه های قدیم می افتم آن جاهایی که حیاط داشت و انباری و زیر زمین. شاید خیلی بزرگ نبود اما فضاهایی داشت که می شد در آنجا بازی کرد، در آنجا شیطنت کرد و هیچ بزرگتری با خبر نشود.

حالا در آپارتمانهای دو وجبی ما، جایی برای پنهان کاری نمیماند. همه چیزش عیان است. فکر می کنم تمرین ندیدن چیز خوبی باشد.

ذره بین م را کنار بگذارم. زندگی کودکم نیاز به هیچ کارآگاهی ندارد...


موضوع : تجربه های ما | بازدید : 154 مرتبه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 44 صفحه بعد

درباره وبلاگ

تا کودک نشویم به ملکوت آسمانها راه نمیابیم (عیسای مسیح)
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 589 نفر
بازديدهاي ديروز : 623 نفر
بازدید هفته قبل : 589 نفر
كل بازديدها : 613563 نفر
Powered By NiNiweblog.com