زنگ تجربه ( نی نی آی کیو)
خاطرت و تجربه های کودکانه و مادرانه
نگارش در تاريخ شنبه 29 / 1 / 1394 و ساعت 9:22 توسط زینب

دارم چند تکه گوشت را روی تخته می کوبم. سر و صدایی راه انداخته ام. دیانا کلافه به آشپزخانه می آید. "مامان...چقدر داری صدا مصرف می کنی...گوشم کر شد" . من وسط این همهمه خنده ام می گیرد...انگار از خنده من و صدای زیاد با هم عصبانی می شود داد می زند" این اسرافه...داری صدا رو اسراف می کنی مامان!!!!"....

من....


موضوع : خاطرات ما | بازدید : 53 مرتبه
نگارش در تاريخ پنجشنبه 27 / 1 / 1394 و ساعت 9:02 توسط زینب

سلام

روزهایم بیشتر در سکوت و تماشا می گذرد. گاهی تجربه ها به زبان نمی آید فقط خودت  میتوانی نگاهشان کنی، لمسشان کنی و نفسشان بکشی.

حالمان خوب است خیلی خوب است خدا را هزاران بار سپاس.

لحظه هاتان پر از سلامتی، عشق ، لبخند و در آغوش امن پروردگار....آرام.


موضوع : تجربه های ما | بازدید : 58 مرتبه
نگارش در تاريخ يکشنبه 17 / 12 / 1393 و ساعت 8:22 توسط زینب

دخترکم کلاس موسقی راه انداخته بود. کلی وسیله از وایت برد و ماژیک گرفته تا یک قابلمه به جای طبلک و بلدز و عروسکها و ... وسط هل پخش بودند. تذکری دادم برای جمع کردن وسایلش و دوباره مشغول کارهای خودم شدم. چیزی نگذشت که دیدم همه چیز را جمع کرده و فقط قابمه وسط هال است. ..این روزها به نظرم زیاد تذکر می دهم و یادآوری می کنم حتی خوشایند خودم هم نیست ولی...  آمدم بگویم دیانا قابلمه را هم جمع کن که دیدم جمله دیگری از دهانم خارج شد:

" دیانا..."

" بله مامان..."

"آفرین چقدر سریع اینجا را مرتب کردی"

لبخند ملیحی بر چهره اش شکفت:" الان قابلمه را هم جمع می کنم..."

چقدر نحوه گفتن می تواند متفاوت باشد...

خدایا به من زبانی عطا کن که نوازش گر باشد، که مهر بورزد، که عشق بیافریند، که قرار ببخشد، که لبخند را به دیگران هدیه دهد...آمین


موضوع : تجربه های ما, خاطرات ما | بازدید : 274 مرتبه
نگارش در تاريخ يکشنبه 17 / 12 / 1393 و ساعت 8:20 توسط زینب

به خانه دایی رفته ایم. هنوز بادکنک های هلیومی تولد سپند نازنین این ور و آن ور نزدیک سقف برای خودشان خوش و خرم ایستاده اند...

دیانا با تعجب: مامان یعنی خونه دایی جاذبه وجود نداره؟؟؟؟؟؟؟

نه اینکه بادکنک پر شده با گاز هلیوم ندیده باشد...نه...تازه نیروی جاذبه را شناخته این پریچهر ما....


موضوع : خاطرات ما | بازدید : 242 مرتبه
نگارش در تاريخ يکشنبه 26 / 11 / 1393 و ساعت 17:23 توسط زینب

مدتهاست بر این باورم که جدا از تمام کلاسهای ریز و درشت و گاهی پر زرق و برقی که کودکمان را می فرستیم. چیزهایی هست که فقط و فقط در زیر بال و پر خودمان می شود به کودک آموخت. شاید مفهوم ارث همین باشد. آنچه در چنته داریم و به آن باور داریم را باید تمام و کمال به کودکمان عرضه کنیم. او خواست می آموزد و اگر نخواست اجباری در انجامش نیست.


ادامه مطلب...
موضوع : تجربه های ما, خاطرات ما | بازدید : 531 مرتبه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 45 صفحه بعد

درباره وبلاگ

تا کودک نشویم به ملکوت آسمانها راه نمیابیم (عیسای مسیح)
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 3 نفر
بازديدهاي امروز : 151 نفر
بازديدهاي ديروز : 755 نفر
بازدید هفته قبل : 4022 نفر
كل بازديدها : 667615 نفر
Powered By NiNiweblog.com