زنگ تجربه ( نی نی آی کیو)
خاطرت و تجربه های کودکانه و مادرانه
نگارش در تاريخ يکشنبه 17 / 12 / 1393 و ساعت 8:22 توسط زینب

دخترکم کلاس موسقی راه انداخته بود. کلی وسیله از وایت برد و ماژیک گرفته تا یک قابلمه به جای طبلک و بلدز و عروسکها و ... وسط هل پخش بودند. تذکری دادم برای جمع کردن وسایلش و دوباره مشغول کارهای خودم شدم. چیزی نگذشت که دیدم همه چیز را جمع کرده و فقط قابمه وسط هال است. ..این روزها به نظرم زیاد تذکر می دهم و یادآوری می کنم حتی خوشایند خودم هم نیست ولی...  آمدم بگویم دیانا قابلمه را هم جمع کن که دیدم جمله دیگری از دهانم خارج شد:

" دیانا..."

" بله مامان..."

"آفرین چقدر سریع اینجا را مرتب کردی"

لبخند ملیحی بر چهره اش شکفت:" الان قابلمه را هم جمع می کنم..."

چقدر نحوه گفتن می تواند متفاوت باشد...

خدایا به من زبانی عطا کن که نوازش گر باشد، که مهر بورزد، که عشق بیافریند، که قرار ببخشد، که لبخند را به دیگران هدیه دهد...آمین


موضوع : تجربه های ما, خاطرات ما | بازدید : 139 مرتبه
نگارش در تاريخ يکشنبه 17 / 12 / 1393 و ساعت 8:20 توسط زینب

به خانه دایی رفته ایم. هنوز بادکنک های هلیومی تولد سپند نازنین این ور و آن ور نزدیک سقف برای خودشان خوش و خرم ایستاده اند...

دیانا با تعجب: مامان یعنی خونه دایی جاذبه وجود نداره؟؟؟؟؟؟؟

نه اینکه بادکنک پر شده با گاز هلیوم ندیده باشد...نه...تازه نیروی جاذبه را شناخته این پریچهر ما....


موضوع : خاطرات ما | بازدید : 128 مرتبه
نگارش در تاريخ يکشنبه 26 / 11 / 1393 و ساعت 17:23 توسط زینب

مدتهاست بر این باورم که جدا از تمام کلاسهای ریز و درشت و گاهی پر زرق و برقی که کودکمان را می فرستیم. چیزهایی هست که فقط و فقط در زیر بال و پر خودمان می شود به کودک آموخت. شاید مفهوم ارث همین باشد. آنچه در چنته داریم و به آن باور داریم را باید تمام و کمال به کودکمان عرضه کنیم. او خواست می آموزد و اگر نخواست اجباری در انجامش نیست.


ادامه مطلب...
موضوع : تجربه های ما, خاطرات ما | بازدید : 383 مرتبه
نگارش در تاريخ پنجشنبه 23 / 11 / 1393 و ساعت 6:18 توسط زینب

تا وقتی که دخترک خیلی کوچک بود خیلی خیلی کوچک، به محض اینکه شب بعد از کلی شیر خوردن و اینور و آنور غلت زدن به خواب می رفت . من و همسری بدو بدو به سراغ کارهای خانه می رفتیم و تمام اسباب بازیها و لباسها و ...را جمع و جور می کردیم و خوب همه چیز برای بازی فردای دخترکمان مهیا بود. بزرگتر که شد به انواع بازیها توسل جستیم تا بتوانیم با همکاری هم وسایل بازی اش را جمع کنیم و اتاق را مرتب نگه داریم!! و حالا که دخترکمان پنج ساله شده است و فقط می توانیم پیشنهاد همکاری برای مرتب کردن اتاق را به او بدهیم و دیگر هیچ. 

حالا مدتی است که اتاق را در این وضعیت زیاد می بینیم. و گاهی دخترکمان در بین وسایل گم می شود. انگار آنجا با همان سر و وضع آشفته خیلی برایش دلنشین است. گاهی جیغ و دادمان به هوا می رفت و گاهی با جمله هایی نظیر این:" من که اصلا دوست ندارم تو همچین اتاقی بخوابم." می خواستیم دخترمان را به فکر واداریم ولی در عوض جوابمان میداد:" من که خیلی دوست دارم اینجا بخوابم، شما نخواب!!!"


ادامه مطلب...
موضوع : تجربه های ما | بازدید : 379 مرتبه
نگارش در تاريخ سه شنبه 14 / 11 / 1393 و ساعت 6:11 توسط زینب

حسابی سرما خورده بودم و توان بلند شدن نداشتم. عزیزی به خانه مان آمد. تازه نشسته بود و داشتیم با هم صحبت می کردیم و من که انگار به خاطر حال ناخوشم به کل فراموش کرده بودم از پذیرایی!!! دیانا آمد و در گوشم پچ پچی کرد. من نمی فهمیدم چه می گوید. چند بار گفت و وقتی دید مادرش در عالم دیگری است بیخیال شد.

به آشپزخانه رفت و بعد از کلی سر و صدا با یک پیش دستی میوه برگشت.

عزیز دلم!!!!!! بعد هم از او اصرار و اصرار که میوه تان را بخورید. و در ادامه تعارفاتش گفت: "کیوی رو پوست کنید یک قاچ هم بدین من بخورم خیلی دوست دارم".

من فدای تو دختر مهمان نواز پنج ساله شیرین زبانم....


موضوع : خاطرات ما | بازدید : 298 مرتبه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 45 صفحه بعد

درباره وبلاگ

تا کودک نشویم به ملکوت آسمانها راه نمیابیم (عیسای مسیح)
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 181 نفر
بازديدهاي ديروز : 459 نفر
بازدید هفته قبل : 1717 نفر
كل بازديدها : 653128 نفر
Powered By NiNiweblog.com