زنگ تجربه ( نی نی آی کیو)
خاطرت و تجربه های کودکانه و مادرانه
نگارش در تاريخ يکشنبه 26 / 11 / 1393 و ساعت 17:23 توسط زینب

مدتهاست بر این باورم که جدا از تمام کلاسهای ریز و درشت و گاهی پر زرق و برقی که کودکمان را می فرستیم. چیزهایی هست که فقط و فقط در زیر بال و پر خودمان می شود به کودک آموخت. شاید مفهوم ارث همین باشد. آنچه در چنته داریم و به آن باور داریم را باید تمام و کمال به کودکمان عرضه کنیم. او خواست می آموزد و اگر نخواست اجباری در انجامش نیست.


ادامه مطلب...
موضوع : تجربه های ما, خاطرات ما | بازدید : 152 مرتبه
نگارش در تاريخ پنجشنبه 23 / 11 / 1393 و ساعت 6:18 توسط زینب

تا وقتی که دخترک خیلی کوچک بود خیلی خیلی کوچک، به محض اینکه شب بعد از کلی شیر خوردن و اینور و آنور غلت زدن به خواب می رفت . من و همسری بدو بدو به سراغ کارهای خانه می رفتیم و تمام اسباب بازیها و لباسها و ...را جمع و جور می کردیم و خوب همه چیز برای بازی فردای دخترکمان مهیا بود. بزرگتر که شد به انواع بازیها توسل جستیم تا بتوانیم با همکاری هم وسایل بازی اش را جمع کنیم و اتاق را مرتب نگه داریم!! و حالا که دخترکمان پنج ساله شده است و فقط می توانیم پیشنهاد همکاری برای مرتب کردن اتاق را به او بدهیم و دیگر هیچ. 

حالا مدتی است که اتاق را در این وضعیت زیاد می بینیم. و گاهی دخترکمان در بین وسایل گم می شود. انگار آنجا با همان سر و وضع آشفته خیلی برایش دلنشین است. گاهی جیغ و دادمان به هوا می رفت و گاهی با جمله هایی نظیر این:" من که اصلا دوست ندارم تو همچین اتاقی بخوابم." می خواستیم دخترمان را به فکر واداریم ولی در عوض جوابمان میداد:" من که خیلی دوست دارم اینجا بخوابم، شما نخواب!!!"


ادامه مطلب...
موضوع : تجربه های ما | بازدید : 182 مرتبه
نگارش در تاريخ سه شنبه 14 / 11 / 1393 و ساعت 6:11 توسط زینب

حسابی سرما خورده بودم و توان بلند شدن نداشتم. عزیزی به خانه مان آمد. تازه نشسته بود و داشتیم با هم صحبت می کردیم و من که انگار به خاطر حال ناخوشم به کل فراموش کرده بودم از پذیرایی!!! دیانا آمد و در گوشم پچ پچی کرد. من نمی فهمیدم چه می گوید. چند بار گفت و وقتی دید مادرش در عالم دیگری است بیخیال شد.

به آشپزخانه رفت و بعد از کلی سر و صدا با یک پیش دستی میوه برگشت.

عزیز دلم!!!!!! بعد هم از او اصرار و اصرار که میوه تان را بخورید. و در ادامه تعارفاتش گفت: "کیوی رو پوست کنید یک قاچ هم بدین من بخورم خیلی دوست دارم".

من فدای تو دختر مهمان نواز پنج ساله شیرین زبانم....


موضوع : خاطرات ما | بازدید : 127 مرتبه
نگارش در تاريخ سه شنبه 7 / 11 / 1393 و ساعت 9:35 توسط زینب

عزیز دلم بزرگ شدی، پنج سال تمام. ...

حس غریبی دارم. انگار همین دیروز بود که حرکات پروانه وارت را زیر پوستم حس می کردم...

پنج سالگی ات شیرین و مبارک....


موضوع : خاطرات ما | بازدید : 163 مرتبه
نگارش در تاريخ دوشنبه 22 / 10 / 1393 و ساعت 7:53 توسط زینب

در حال مرتب کردن خانه هستیم. چند اسباب بازی از دیانا وسط هال است. من مشغول کارهای خودم هستم. دیانا قرار است آن چند تکه اسباب را به اتاقش ببرد. دارد تلاش می کند همه را با هم ببرد. هر بار که سعی می کند همه را در دستان کوچکش جای دهد یکی یا دو تا از آنها به زمین می افتند.

کلافه می شود و جیغ می کشد و کم مانده که اشکش سرازیر شود.

دارم نگاهش می کنم. همیشه در چنین موقعیتی چه کار می کنم؟ خوب جمله هایی که می گفتم :"عزیزم یکی یکی ببر", " خوب مادر جان همش رو که با هم نمی تونی ببری" و ... با خودم تصمیم می گیرم حرفی نزنم. دوباره مشغول کارم می شوم انگار او را ندیدم و انگار صدایش را نشنیدم.

چند دقیقه بعد از آشپزخانه خارج می شوم. نه اسباب بازیی روی زمین است و نه دیانای کلافه ای!!!

چه خوب شد که حرفی نزدم....


موضوع : تجربه های ما, خاطرات ما | بازدید : 239 مرتبه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 44 صفحه بعد

درباره وبلاگ

تا کودک نشویم به ملکوت آسمانها راه نمیابیم (عیسای مسیح)
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 29 نفر
بازديدهاي ديروز : 563 نفر
بازدید هفته قبل : 2723 نفر
كل بازديدها : 634340 نفر
Powered By NiNiweblog.com