زنگ تجربه

بدون عنوان

https://telegram.me/niniq1395 سلام دوستان عزیزم می توانید ادامه مطالب وبلاگ زنگ تجربه را در تلگرام دنبال کنید. سپاسگزارم
6 دی 1395

حرفهای آخر سال

آخرین لحظات سال 94 می گذرد. امسال کوله بار من پر است از فشار، خستگی، بیخوابی، خنده های از ته دل ،گریه های از عمق جان، نا امیدی، یاس، امیدواری، لبریز حس مادری، نگرانی، بی تابی، عصبانیت، فریاد ، قهقهه، شعف، عشق و عشق و عشق سعی کردم بنویسم از هر چه حال و هوایم بود. هر چند که بیشترش از خستگی ها گفتم از کم خوابی ها و از بیماری ها و هنوز هم در آخرین لحظات سال با دستهای پر از شربت و قرص و دوا به اتاق دخترانم می روم. ولی لحظه های زیبا و ناب کم نبودند. فقط در قالب کلمات نمی آمدند یا توان بازگفتنشان را نداشتم و یا خستگی ها و فشارها مانع دیدن زیبایی های هر روزم می شدند. امیدوارم سال جدید سال سلامتی و شادی باشد و باران ببارد و برای همه و همه ...
29 اسفند 1394

بازیها و اسباب بازیهای سه قلوها تا شش ماهگی

چند متری روبان ها باریک و پهن با رنگهای شاد و براقشان خیلی برای بچه هایم هیجان انگیز است. آنها را روی سرشان می ریزم کلی ذوق می کنند. با آنها بازی می کنند و به دهان می برند. قابل شستشو است و راحت از چهارماهگی با آنها بازی کلاغ پر را انجام میدهم.  ماندانا بسیار دوست دارد از رخت آویز خانه برای آویزان کردن بادکنک ها و آویزهای موزیکال و گویهای رنگی و زنگوله ها و... استفاده میکنم و جوجه ها را زیر رخت آویز و روی تشک دراز میکنم.  زمانی را با آنها سرگرم میشوند. یک رشته لامپ تزئینی کوچک را روی رخت آویز با گیره آویزان کرده ام که خاموش و روشن شدن لامپها به روشهای مختلف بسیار مورد توجه بچه ها است کتاب خوانی فعالیت پر هیجانی...
29 اسفند 1394

یادداشتهای روزانه اسفند 94

هشتم اسفند دارم به دخترهایم چه می آموزم؟؟ از صبح که بیدار شدم لحظه ای قرار نداشتم. دلم میخواست دیانا حتما به مهد برود و دیانا شاکی و نالان بود. بعد هم که فهمیدیم تعطیل است و خوشحال در خانه ماند.  اما من توقع داشتم بچه ها را آرام کند تا من بتوانم برایشان صبحانه درست کنم. تازه قبل از آن هم کلی وقت و انرژی صرف شیر دادن به دنا و سوفیا کردم. هول هولکی صبحانه ای خوردم و دائم به دیانا گفتم دیانا لیوان شیرت دیانا صبحانه.... و دیانا از صبح چند بار دستشویی رفته دل درد است و فکر کنم اسهال و من هنوز نتوانستم برایش کاری بکنم. صدای موسیقی بلند است و جوجه ها دارند بازی میکنند و و من مشغول غذا دادن به دنا و ماندانا هستم . دیانا را که بالای کابین...
29 اسفند 1394

یادداشتهای روزانه بهمن 94

پنجم بهمن ماه وقتی سر و کارت با نوزاد است با موجودی که سلول به سلولش لحظه به لحظه دارد نو میشود موجودی که هر روز سطح تازه ای از هوشیاری و آگاهی را تجربه میکند دیگر تکرار بی معنی است دیگر هیچ رفتاری قابل تعمیم نیست... بچه آدمیزاد است ولی هنوز عادت را نیاموخته.... باید خودت را برای روز به روزش آماده کنی برای دمدمی بودنهایش برای تغییر هایش برای همه حالهایش همه حسهایش که ناگهان و در یک لحظه با هم بروز میکنند. اشکی در گوشه چشم و خنده ای از ذوق دیدن دوباره ات بر لب... هیچ چیز قابل تعمیم نیست... امروز در خانه من یک دختر شش ساله مثل یک بالرین کوچک میرقصد و میخواند.  فقط به فکر بازی است.  آنقدر بازی برایش مهم است که به چیز دیگری ...
26 اسفند 1394

یادداشتهای روزانه دی 94

چهاردهم دی ماه جوجه هایم هر روز بزرگتر میشوند.  شیرین تر میشوند گاه صدای قهقه خنده هایشان خانه را پر میکند گا ساعتها آرام و بیصدا دراز کشیده اند و با پتوها یشان بازی میکنند و یا دستهایشان را میخورند و هنوز راحت شیر نمیخورند و و بعد هر شیر خوردن هزار تا آروغ باید بزنند.  نوازش را دوست دارند حرف زدن را دوست دارند بازی را دوست دارند.  و من می پرستمشان این موجودات شیرین دوست داشتنی لبریز از عشق و زندگی را.  خدایا سپاسگزارم شانزدهم دی ماه چند روزی است سوفیا به انگشتهایش خیره میشود.  عاشق این است که حرف بزند که با لبها و دهان زیبایش صدا دربیاورد. خونگرم و خودمانی است و بسیار بامزه .  و ماندانا عمیق در چ...
26 اسفند 1394

روشهای درمانی ما برای کولیک!!!

اصلا درمانی دارد؟؟؟؟؟؟ 1-ما انواع داروها را امتحان کردیم.  به نظرم یا نتیجه نداشت و یا اثرش بسیار کم بود. 2-ماشین سواری گزینه خوبی بود.  حداقل نیم ساعتی آرامش داشتیم و با همسری گپی میزدیم فرصتی که این روزها کم پیش می آید.  اما به محض رسیدن به خانه دوباره شروع میشد.  راستی این چطور دلدردی بود که با صدای موتور ماشین و سرعت گرفتن در بزرگراه آرام می گرفت؟؟؟؟ 3-تکان دادن و جنباندن و بقچه پیچ کردن هم گاهی برای لحظاتی آرامش میکرد و گاهی شرایط را بدتر میکرد.  به نظرم تکانهای شدید و حرکتهای تند به این شرایط دامن میزد 3-به نظر میرسد جوجه ما این مدل جیغ کشیدن را یاد گرفته بود. حتی وقتی گرسنه  بود هم جی...
24 اسفند 1394

یادداشتهای روزانه آذر 94

اول آذر هر سه جوجه ام برونشیت شده اند.  سرفه های ناجور و آبریزش بینی و گرفتگی شدید بینی و کف از دهان و...  داریم از دکتر برمیگردیم.  ماندانا را بردیم دکتر با یک پلاستیک دارو برمیگردیم... اشکهایم میریزد... باید قوی شوم باید بزرگ شوم چهارم آذر ساعت پنج و نیم عصر سراسیمه از خواب می پرم.  نمی دانم یک ساعت خوابیدم یا نیم ساعت هر چه بود در نظرم طولانی رسید.  از اتاق در آمدم.  دنا هنوز خواب است.  ماندانا روی پاهای پرستار تکان تکان میخورد. و سوفیا در آغوش دوستم است.  بچه ها گرسنه اند.  سوفیا خوب شیر میخورد و ماندانا همچنان ناخوش احوال است و شیر نمی خورد.  آشفته میشوم.  بوی عطر و...
24 اسفند 1394

یادداشتهای روزانه آبان 94

اول آبان   دنا اعتراض می کند. جیغ می کشد و ما زودی بغلش می کنیم تا آرام شود. سوفیا برای کوچکترین چیزها گریه های کولیکی( اسمی است که من روی نوع خاصی از گریه های سوفیا گذاشته ام که بیشتر در تایم های کولیک اینگونه گریه می کند ...بلند و متدد و بی وقفه با جیغ هایی که باعث کبودی لبها و پوست صورتش می شود) می کند. عجیب است به نظر نمی رسد خیلی از اوقات دلدرد باشد ولی باز هم دلش می خواهد همان روند را ادامه دهد. ماندانا سخت آروغ می زند. گاهی گریه می کند اما بیشتر اوقات آرام است. او را کمتر بغل می کنیم یا سهم بغل کردن او صرف خواهرهای پر سر و صدایش می شود. چشمان نافذی دارد و نگاهش عمق دارد. چهار آبان گریه های بی پایان سوفیا و جیغ ه...
17 اسفند 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به زنگ تجربه می باشد