زنگ تجربه ( نی نی آی کیو)
خاطرت و تجربه های کودکانه و مادرانه
نگارش در تاريخ چهارشنبه 3 / 4 / 1394 و ساعت 8:24 توسط زینب

دیانا:مامان آسمان زنده است؟ سنگ و ابر چطور؟ خورشید زنده است؟

مامان: می پرسم زنده یعنی چه؟

دیانا: زنده یعنی اینکه میتونند حرف بزنند و نفس بکشند.

مامان: تو چه فکر می کنی دیانا؟

دیانا: من فکر می کنم زنده اند ولی مثل ما حرف نمی زنند.


ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات ما | بازدید : 345 مرتبه
نگارش در تاريخ چهارشنبه 6 / 3 / 1394 و ساعت 9:07 توسط زینب

این روزها دخترکمان بیش از هر چیز به ملکه و پرنسس و عروس!!! فکر می کند. انگار هر روز دارد تمرین کارها و رفتارهای روز عروسی اش را می کند. با مهمانهایش سلام و علیکی می کند و با همسر خیالی اش عکسهای دو نفره می گیرد و در بازی از من می خواهد پشت سرش راه بروم و گل بریزم و رقص چاقو!! بکنم و هدیه ها را اعلام کنم و ...یعنی همان چیزهایی که در مهمانی های عروسی مرسوم است را بی کم و کاست انجام دهیم. و خوب البته ما هم سعی می کنیم روش خودمان را پیاده کنیم. که دیانا حالا ما رقص چاقو نمی کنیم و ایندفعه با کیک می رقصیم چون ما اینطوری بیشتر دوست داریم و یا هدیه ها را اعلام نمی کنیم و در عوض از همه کسانی که به مهمانی ما تشریف آورده اند و همه کسانی که هدیه داده اند تشکر می کنیم و ...

در این بین چیزی که از همه مشهود تر است تمایلش به آرایش کردن است. به قول همسری که می گوید :" من مطمئن هستم این یکی را از تو هیچ الگویی نگرفته" ...ما هم خوب می دانیم که یا الگویش کسان دیگری است و یا من متاسفانه ضد الگو عمل کرده ام. و شاید هم خیلی دارم سخت میگیریم و این فقط شم زنانه اش است که قوی و زنده عمل می کند (مانند خیلی رفتارهای زنانه دیگر که در دیانا بسیار قوی است- منظورم از زنانه بزرگانه رفتار کردنش نیست ، همان رفتارهایی است که جنس ماده را متمایز می کند!!) 


ادامه مطلب...
موضوع : تجربه های ما, خاطرات ما | بازدید : 512 مرتبه
نگارش در تاريخ دوشنبه 28 / 2 / 1394 و ساعت 16:48 توسط زینب

گاهی ما مادرها دچار توهم می شویم. فکر می کنیم کودک سر به راه و حرف گوش و آرام و مودب ما همیشه همینطور باقی می ماند . بعد خودمان تغییر می کنیم، شیوه بودنمان تغییر می کند و کل زندگی مان تغییر می کند و بعد کودکمان هم بزرگتر می شود و هم از تغییرات محیط تاثیر می گیرد و هم به طبع سنش تغییرات اساسی می کند و بعد ما انگشت به دهان می مانیم که چه شد!!!! این همه تغییرات یک شبه چگونه در کودکم به وجود آمد؟


ادامه مطلب...
موضوع : تجربه های ما, خاطرات ما | بازدید : 521 مرتبه
نگارش در تاريخ شنبه 29 / 1 / 1394 و ساعت 9:22 توسط زینب

دارم چند تکه گوشت را روی تخته می کوبم. سر و صدایی راه انداخته ام. دیانا کلافه به آشپزخانه می آید. "مامان...چقدر داری صدا مصرف می کنی...گوشم کر شد" . من وسط این همهمه خنده ام می گیرد...انگار از خنده من و صدای زیاد با هم عصبانی می شود داد می زند" این اسرافه...داری صدا رو اسراف می کنی مامان!!!!"....

من....


موضوع : خاطرات ما | بازدید : 569 مرتبه
نگارش در تاريخ پنجشنبه 27 / 1 / 1394 و ساعت 9:02 توسط زینب

سلام

روزهایم بیشتر در سکوت و تماشا می گذرد. گاهی تجربه ها به زبان نمی آید فقط خودت  میتوانی نگاهشان کنی، لمسشان کنی و نفسشان بکشی.

حالمان خوب است خیلی خوب است خدا را هزاران بار سپاس.

لحظه هاتان پر از سلامتی، عشق ، لبخند و در آغوش امن پروردگار....آرام.


موضوع : تجربه های ما | بازدید : 527 مرتبه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 46 صفحه بعد

درباره وبلاگ

تا کودک نشویم به ملکوت آسمانها راه نمیابیم (عیسای مسیح)
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 502 نفر
بازديدهاي ديروز : 548 نفر
بازدید هفته قبل : 1618 نفر
كل بازديدها : 740252 نفر
Powered By NiNiweblog.com