زنگ تجربه ( نی نی آی کیو)
خاطرت و تجربه های کودکانه و مادرانه
نگارش در تاريخ چهارشنبه 23 / 7 / 1393 و ساعت 22:45 توسط زینب

زندگی است دیگر... همه چیز در خودش دارد. تولد، شادی، عشق، عروسی، غم، بیماری و مرگ... .

مامان جون (مادر همسرم) برای دیانا خیلی خیلی عزیز بود. برای همه ما خیلی خیلی عزیز بود. اما از این بابت برای دخترم خاص بود که مهربان بود و بی غل و غش بود، که همبازی اش می شد. کوچک می شد به اندازه دیانا ...همسفرش می شد و با خیل عروسکها سوار قطار می شد و از غذاهای دست پخت دخترکمان در ظرفهای پلاستیکی بازی اش می خورد  ... با هم موسیقی کردی می گذاشتند و می رقصیدند و در نظر دیانای من رقص هیچ کس به زیبایی رقص مامان جون نبود. با هم مراقبه می کردند و دیانا به سرعت برق و باد خوابش می برد و با هم ظهرها موقعی که صدای اذان موذن زاده فضا را پر می کرد در پرده آفتاب به نماز می ایستادند و دیانا مثل یک فرشته کوچک دور و بر مامان جون می چرخید. 


ادامه مطلب...
موضوع : تجربه های ما, خاطرات ما | بازدید : 112 مرتبه
نگارش در تاريخ يکشنبه 6 / 7 / 1393 و ساعت 6:20 توسط زینب
نگارش در تاريخ يکشنبه 30 / 6 / 1393 و ساعت 6:07 توسط زینب

چه شیرین است این عالم رویاهای تو. آنقدر زنده است که می شود در آن زندگی کرد، می شود قدم زد نفس کشید. 


ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات ما | بازدید : 179 مرتبه
نگارش در تاريخ پنجشنبه 27 / 6 / 1393 و ساعت 7:04 توسط زینب

چند سال پیش ، وقتی که هنوز مادر نشده بودم، از تماشای بازی مادر و پدرها با فرزندانشان تعجب میکردم. چرا همه اش بازی را طوری پیش می برند که فرزندشان ببرد یا چرا قوانین بازی را به بچه یاد نمی دهند ..خوب اگر بچه اینقدر کوچک است که نمی تواند همه قوانین را یاد بگیرد، می شود یکی دو قانون از بازی را به او یاد داد و بر همان اساس بازی کرد. به نظرم خیلی مسخره بود که اجازه نمی دادند کودکشان باختن را تجربه کند.


ادامه مطلب...
موضوع : تجربه های ما | بازدید : 205 مرتبه
نگارش در تاريخ دوشنبه 24 / 6 / 1393 و ساعت 17:23 توسط زینب

عشق دخترکمان این است که وقتی توی ماشین نشسته و خیابان را نگاه می کند چند تایی هم ماشین عروس ببیند و بعد که از کنارشان عبور می کنیم برگردد و نگاهشان کند و ازعروس و گل های ماشینشان تعریف کند. البته ما که مادر این دخترک موطلایی هستیم هنوز از این کار خوشمان می آید و به وجد می آییم و برای عروس و داماد داخل ماشین از صمیم قلب آرزوی خوشبختی و کامروایی می کنیم. به نظرم داشتن یک همزبان و همسفر خوب نعمتی بس وصف ناشدنی است.

خلاصه در راه بودیم و ماشین عروسی دیدم.

مامان: دیانا ماشین عروس

دیانا با خوشحالی از روی صندلی عقب بلند شد تا زودتر ببیندشان. از کنارشان که رد شدیم، دیدیم عروس و داماد عقب نشسته اند...

دیانا: آها...تاکسی عروس بود!!!!!


موضوع : خاطرات ما | بازدید : 78 مرتبه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 42 صفحه بعد

درباره وبلاگ

تا کودک نشویم به ملکوت آسمانها راه نمیابیم (عیسای مسیح)
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 87 نفر
بازديدهاي ديروز : 515 نفر
بازدید هفته قبل : 602 نفر
كل بازديدها : 539849 نفر
Powered By NiNiweblog.com