دیانادیانا، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره
دنا، سوفیا و ماندانادنا، سوفیا و ماندانا، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره

زنگ تجربه

ماشین دکمه دار...

زیر پل سید خندان ایستاده بودیم و منتظر تاکسی و دیانا با شوق فراوان به اطرافش نگاه می کرد... دیانا: مامان اسم اون ماشین دکمه دار چیه؟ مامان:( انگشت کوچک دیانا را دنبال کردم...) پیکان دخترم دیانا: من دوست دارم پیکان سوار بشم مامان: چرا عزیزم؟ دیانا: چون دکمه داره روی درش خوشم میاد. من دکمه رو فشار بدم درش باز بشه... مامان( یعنی من فدای این دوست داشتنهای تو شوم...): باشه عزیزم اگه شد پیکان سوار میشیم یک پراید آمد و ما هم که نمی خواستیم کنار خیابان جا خوش کنیم سوار شدیم...دیانا هم زد زیر گریه که پس من کی دکمه درش رو بزنم این ماشین که دکمه نداره و ... مامان: عزیزم مشهد هم می تونیم سوار بشیم ... پیکان همه جا هست .....
9 شهريور 1392

اندر احوالات دیانا

دخترک مو طلایی من این روزها به شدت در بحر مدرسه رفتن است. چند روز پیش از من پرسید که : مامان چند سالم بشه میرم مدرسه؟ گفتم : عزیزم چهار سال دیگه میری مدرسه. و او که در پوست خودش نمی گنجید به هر کس که رسید گفت "من میخوام بر مدرسه" !!!! دیروز با دخترکمان مسیر خانه تا ایستگاه قطار شهری را مثل همیشه پیاده می رفتیم که چشم دیانا به ماشین حمل زباله افتاد که مشغول جمع آوری زباله ها بود. دیانا گفت: مامان ماشین آشغال باری!!! و با دست به ماشین اشاره می کرد... کلمه ساختن و اسم ساختن چه آسان است برای دخترک موطلایی من . خیلی پیش می آید که اسم اشیا و ... را نمی پرسد و خودش متناسب با حال و کاربرد آن وسیله نامی می گذارد.  از این دست زیاد دارد که را...
6 شهريور 1392

حالمان خوب است... خدا را شکر

آخرین ماه از تابستان گرم 92 را می گذرانیم و حالمان خوب است... در سفر بودیم و برای دومین بار دوست عزیزم الهه و دختر گلش را دیدیم. همان بازیهای همیشگی را می کنیم و از حضور دخترکمان لبریز زندگی می شویم. عزیزی برایم نوشته بود : کودک، هر چه کودک تر است به ملکوت نزدیک تر است. این لحظات مجاورت با او را دریابیم. و من عاشق ملکوت از جنس کودکی هستم... ملکوتی که در لحظه لحظه شان جاری است. سبز باشید و برقرار دوستان عزیزم ...
6 شهريور 1392

زنگ آواز!!!

شعر خواندن و آواز خواندن برنامه ای است که حتی در موقع انجام کارهای خانه و خیاطی و ... هم می توانیم انجام بدهیم. به این ترتیب که با دخترکم شعرها و ترانه های کودکانه ای را که از گوش دادن به  سی دی های ناصر نظر و این گوشه تا اون گوشه و ... یاد گرفته ایم، با هم می خوانیم. دفتری داریم که در آن هر شعری را که خوشمان می آید یادداشت می کنیم و بعد با هم تمرین می کنیم تا به خاطر بسپاریم. این دفتر داشتن کاری است که از دوران دبیرستان و دانشگاه در من به یادگار مانده. آن زمان که رباعیات خیام را حفظ می کردم و یا دل به شعرهای شاملو می سپردم... . دیانا هم یاد گرفته است اگر از ترانه ای خوشش بیاید زود می گوید : مامان تو دفترمون بنویسیم تا یادش بگیریم"...
5 مرداد 1392

یک بازی خانوادگی

اولین بار با آتوسا و خاله فروغ پانتومیم بازی کردیم. دیانا هم خیلی خوشش اومد و بعد شد یکی از اصلی ترین بازیهای خانوادگی !!! گفتم بازی خانوادگی شاید توضیحی راجع به این اصطلاح خالی از لطف نباشد. روانشناسان معتقد هستند که در روز بسته به سن کودک باید پدر و مادر زمانی را به او اختصاص دهند. این زمان باید یک تایم پویا باشد. که شامل گفنگو، کتاب خواندن، بازی کردن و انجام کارهای از قبیل آشپزی، نجاری و باغبانی و ... به همراه یکدیگر است. خوب گاهی هم اتفاق می افتد ( والبته سعی می کنیم که در هفته یکی دوبار اتفاق بیافتد) که من و همسرم به همراه دخترکمان بازی کنیم یعنی یک بازی خانوادگی!!! این بازیها می تواند شامل توپ بازی، قایم باشک و از همه مهمتر ...
31 تير 1392

سلام بازی

تازگی ها چند نفر از اعضای خانواده وقتی دیانا را می بینند و سلام می کنند توقع دارند که دیانا هم حتما جواب سلام آنها را بدهد و دائم به دیانا می گویند "چرا جواب سلام نمیدی، سلام کن و..." راستش کمی ناراحت می شوم تمایلی ندارم کسی اینگونه به دخترم چیزی یاد بدهد شاید هم حس بد از این بوجود می آید که فکر می کنم رفتار و گفتار آنها این معنی را می دهد که چرا تو که مادرش هستی به او نیاموختی سلام کند. در ذهنم خودم را مجاب می کردم که من نمی خواهم در این موارد چیزی به دیانا بیاموزم و فکر می کنم دیدن یک رفتار بهترین روش آموزش آن به کودکان است. بعد که بیشتر رفتارم را بررسی کردم ، دیدم که نه اینطور هم نیست من خیلی رفتارها را به دیانا دیکته می کنم و یا سعی...
23 تير 1392

دیانای سه سال و نیمه

در آستانه سه و نیم سالگی دیانا می خواهم از حال و هوای این روزهایش بنویسم این هم عکسی است که دیانا از خودش گرفته است. برای دخترک سه و نیم ساله من هیچ چیز به جز بازی معنی خاصی نمی دهد. غذا بازی، حمام بازی، خاله بازی، نقاشی بازی، و حتی کتاب بازی... وقتی می خواهد خودش غذایش را بخورد بعد از چند قاشق که به سرعت وارد دهانش می شود تا گرسنگی اش را برطرف کند، باقیمانده غذا را به هر شکلی که حال داشته باشد می خورد و نمی خورد. گاه دانه دانه برنجها را جدا می کند و مثل گنجشک می خورد. گاهی دراز می کشد و سرش را توی بشقاب می کند و به این شکل خودش را سیر می کند. عاشق خاله بازی است آن هم از نوع خاص خودش. یک عروسک دست مامان یا بابا و دیگری ...
23 تير 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به زنگ تجربه می باشد