دیانادیانا، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره
دنا، سوفیا و ماندانادنا، سوفیا و ماندانا، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره

زنگ تجربه

معرفی کتاب- به بچه ها گفتن، از بچه ها شنیدن

عنوان: به بچه ها گفتن از بچه ها شنیدن نویسنده: آدل فابر- الین مازلیش مترجم: فاطمه عباسی فر انتشارات: نشر دایره این کتاب را وقتی دیانا هنوز یک سال نداشت به دست گرفتم. کتاب فعالی است پر از تمرین و مثال و داستان های والدین در ارتباط با فرزندانشان. اما آن زمان خیلی برایم کاربردی نداشت و خسته کننده پیش می رفت. اما این بار وقتی دیانا از مرز سه سال گذشته بود دوباره آن را خواندم، انگار وارد دنیای جدیدی شده بودم برایم بسیار جالب و آموزنده بود. البته معتقد هستم که کتابهای آموزشی را نباید با یک بار خواندن به کناری گذاشت. فکر می کنم برای تغییر یک طرز فکر هم بسیار نیاز به تکرار و تمرین هست. این را یقین دارم که دفعه بعد که ا...
18 تير 1392
23644 0 11 ادامه مطلب

معرفی کتاب- پرورش هوش هیجانی در کودکان

نام کتاب: پرورش هوش هیجانی در کودکان نویسنده: دکتر جان گاتمن مترجم: حمید رضا بلوچ کتاب پرورش هوش هیجانی نوشته دکتر جان گاتمن (ترجمه حمید رضا بلوچ) از آن دسته کتابهایی است که به نظر من خواندنش بر هر پدر و مادر مسئولی واجب است. در اینجا بخشهایی از مطالب این کتاب را قرار می دهم باشد که مفید واقع شود. "در چند دهه اخیر، علم و دانش بشر به اطلاعات ارزشمندی پیرامون نقش هیجانات در زندگی انسان دست یافته است. پژوهشگران دریافته اند که نقش آگاهی از هیجانات و توانایی کنترل احساسات در موفقیت و شادکامی افراد در تمامی جنبه های زندگی، از جمله روابط خانوادگی از هوشبهر نیز بیشتر است. برای والدین این ویژگی که هوش هیجانی نامیده می...
18 تير 1392

شیرین ترین صدا

وقت خواب... تو اتاقم روی تخت دراز کشیدم و کتابم را ورق می زنم. تو و بابا در اتاقت مشغول خواندن کتابهای قبل از خواب هستید. صدای دلنشینت را لابلای حرفهای بابا می شنوم که داری عکسهای کتاب را تعریف می کنی یا در مورد داستان نظر میدهی و یا بخشهایی از کتاب را از بر می خوانی... خوشبختی بزرگی است داشتن تو و شنیدن صدای خوش آهنگت زیبای من... غرق شادی می شود سلولهای بدنم. دلم می خواهد در لحظه تو را در آغوشم بفشارم... در خوشبختی ام غوطه ور می شوم و با صدای فرشته گونه ات در گوشم به خواب می روم....
13 تير 1392

خانم معلم ...

چند روز قبل با دیانا معلم بازی می کردیم. گفت: مامان تو خانم معلم باش. ولی من اصرارش کردم که او خانم معلم باشد و بالاخره قبول کرد. در کلاس عروسکها من هم یکی از شاگردان بودم. بی مقدمه گفت: خوب بچه ها من می خوام براتون کتاب بخونم ولی بلد نیستتتتتتم پس به یکی از شاگردها میگم براتون بخونه ... خوب مامان یک کتاب بخون!!!!! 
13 تير 1392

معجزه باران

یک هفته ای بود که دخترکم به قول خودش حال نداشت و بعد چند روز آخر هفته را هم که با یک تب سمج دست به گریبان بود. خودمانیم خسته شده بودیم هر دو. خدا به داد دل مادرهایی برسد که کودکانشان بسیار مریض هستند. پنج شنبه صبح مثل هر روز گلدانهایمان را آب میدادم. هرم گرما و سنگینی هوا بیداد می کرد. به دیانا گفتم دلم باران می خواهد دخترکم که در تب می سوخت اما همچنان زبان شوخی و خنده اش به راه بود، گفت: مامان من دلم برف میخواد تا بریم برف بازی کنیم. من فدای تو که چله تابستان برف می خواهی!!!!!  بعد از ظهر شد هوا تغییر کرد. کولر را خاموش کردم و پنجره ها را باز... باورم نمی شد بوی باران می آمد... بعد هم صدای زیبای قطره هایش بر روی بام و دیوار... خدا...
7 تير 1392

تجربه استفاده از وسایل واقعی

این روزها زیاد اتفاق می افتد که دیانا را دوربین به دست ببینیم. از در و دیوار خانه عکس می گیرد و گاهی هم عروسکهایش را قطار می کند و عکاسی می کند. قبلا هم اینکار را می کرد ولی حالا بسیار بیشتر شده است. مثل یک بازی و من نگاه می کنم به عکسهایی که خودش گرفته و به من نشان می دهد و این دیدن از زاویه دید او برایم بسیار جالب است. اما موضوع صحبت من امروز در مورد استفاده از وسایل واقعی است و اینکه آیا باید به کودک یاد داد که چگونه از وسایل استفاده کند و یا فقط باید به او اجازه استفاده از آنها را داد و باقی را به خودش واگذار کرد. خیلی قبل تر نحوه روشن و خاموش کردن تلوزیون و روشن کردن دوربین عکاسی و عکس گرفتن را به او آموخته ام. حالا او بر...
4 تير 1392

مامان نگاه نکن!!!

چند روز پیش مشغول گردگیری و نظافت خونه بودم. تو هم دور و بر من می چرخیدی و بازی می کردی و کمکی می کردی ... یک دفعه گفتی مامان چشمات رو ببند منو نگاه نکن. گفتم باشه عزیزم تو رو نگاه نمی کنم و تو هی تاکید می کردی که بهت نگاه نکنم و تو رو نبینم و ... من هم از همه جا بی خبر و سخت مشغول کار فقط تو رو دیدم که به میز نزدیک شدی و دیگه نگاه نمی کردم که داری چکار می کنی. خلاصه رفتی تو اتاقت و من برای نظافت میز رفتم که دیدم در قندون بازه و بله فهمیدم که چرا می گفتی بهت نگاه نکنم . من هم قندون رو جمع کردم و گذاشتم یه جای دیگه و بعد از چند دقیقه دوباره اومدی که مامان بهم نگاه نکن و چشمات رو ببند. گفتم باشه عزیزم . رفتی سراغ میز دیدی قندون نیست. اومدی تو...
30 خرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به زنگ تجربه می باشد